رضا قلى خان ( هدايت )
207
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
كه او بنا كرده و از آنجاست حكيم اوحدى الدّين علىّ بن اسحق متخلص بانورى شاعر مشهور ابيوردى بيوس بر وزن عروس طمع و خواهش و اميد و اميدوارى به چيزى و بمعنى چاپلوسى و تواضع نيز آمده و بيوسد يعنى طمع كند و بيوسنده يعنى تواضع و چاپلوسى كننده و نابيوسان يعنى طمع خوبى نداشتن انورى كفته شعر افسوس كه دور به بيوسى بكذشت * وان عمر چو جان عزيزم از سى بكذشت اكنون چه خوشى و كر خوشى دشت دهد * صد كاسه بنانى چو عروسى بكذشت هم او كفته شعر به بيوسى از جهان دانى كه چون آيد مرا * همچنان كز باركين كردن اميد كوثرى و اصل مصدر همه بيوسيدن است بيوند بر وزن ريوند بمعنى غدر و بيوفائى كردن است بيوه بر وزن ميوه بمعنى غريب و تنها و زنى كه شوهرش مرده باشد بيوكندن بمعنى بيفكندن و بر اين قياس بيوكنم و بيوكند و بيوزيدن بمعنى بياويختن و در قابوسنامه كويد پادشاهى از اهل آذربايكان را وزيرى كيلى بود هر مجرمى كه كناهى كردى شاه از وزير پرسيدى كه با اين خاين چكنم وزير كفتى او را بيوزن يعنى بياويزان و بكش آخر خود نيز بدين حكم و فتوى كرفتار شده به حلق آونك و آويزان كرديد و بمرد بيهده و بيهوده بكسر اول و ضمّ هاء بر وزن دلشده يعنى ناحق و باطل چه هده و هوده بمعنى حق باشد شيخ علاء الدولهء سمنانى كفته شعر اين وجد و سماع ما مجازى نبود * اين رقص كه مىكنيم بازى نبود با بيخبران بكوى كاى بيخردان * بيهوده سخن به اين درازى نبود بيهق بر وزن بيرق ناحيهايست از سبزوار و از مضافات آنست قريه موسوم بخسرو كرد انورى كفته ع سديد بيهقى را دوش كفتم و تاريخ بيهقى در آثار غزنويه كتابيست پسنديده و معروف بيهن خارپشت و چوله را كويند بيهود بفتح اول بر وزن فرسود چيزى را كويند كه از قرب آتش نزديك بسوختن رسيده باشد ناصرخسرو كفته ع مسوز دست جز آن را كه مر ترا بيهود انجمن سيّم از فرهنك انجمنآرا در باى پارسى با الف و ساير حروف تهجى [ نمايش باى پارسى با الف ] پا معروف است و بمعنى تاب و طاقت و قدرت نيز آمده و پايدار از اينجاست كمال اسمعيل كفته شعر شاد باش اى شهء پردل كه ندارد پايت * دشمن ار خود به مثل رستم دستان باشد نظامى كفته برآنم مياور كه جنبم ز جاى * ندارد همى پشّه با پيل پاى وقتى در غزليات كفتهام شعر سرو در آغوش چون تو جاى ندارد * خواهد اكر با تو پويه پاى ندارد پاافزار بر وزن ناهموار بمعنى كفش و پاپوش پاافشار با شين قرشت دو تختهء كوچك باشد به مقدار نعلين كه بافندكان و جولاهكان چون يك پاى بر آن افشارند نيمى از ان رشتها كه مىبافند به زير رود و چون پاى ديكر بيفشارند نصف ديكر به پائين افتد شيخ آذرى كفته شعر نيست بافنده او بدست افزار * نه بماكو نور دو پا افشار پااورنجن با همزه مفتوح و واو ساكن و فتح راى قرشت و سكون و جيم مفتوح بنون ديكر زده بمعنى خلخال باشد و آن حلقهايست از طلا و نقره و امثال آنكه زنان بر پاى كنند و آنچه در دست كنند دست اورنجن كويند و كاهى بجهة زينت و شوكت در پاى شترى كه محمل سلاطين و خواتين را حامل است نيز كنند چنان كه جامى كفته شعر محمل كيست بر اين ناقه زرّين خلخال * كش فتادست دو صد قافله دل در دنبال و آن را پا برنجن و پا رنجن و پاورنجن نيز كويند پاآهو بالف بمد كشيده و هاء بواو رسيده باصطلاح بنايان خانه ششپهلو باشد كه به عربى مسدّس كويند و خانهء كچبرى كه در عربى مقرنس كويند و قرناس در لغت عربى بمعنى دماغه كوه آمده چون در آن كچبرى در طاقها و طاقچهها بتركيب دماغه از كچ چيزى برآمده سازند لهذا تشبيه بدماغهء كوه كرده آن را مقرنس كويند و آن را آهو پا نيز كويند و سابقا مرقوم شده نمايش اول در باى پارسى با باى پارسى پاپ به سكون باى ابجد خليفهء دين حضرت مسيح را كويند و اين سلسله پس از زمان عيسى ( ع ) در روم مغرز و معظم بودهاند و هركس بعد از خود خليفهء تعيين كرده كه در مقام او قايم بودهاند و هميشه